یه چن وقتی بود که خیلی زیاد به اینجا وابسته شده بودم، از وقتی اومدیم تو این خونه، اعتیادمم کمتر شده… البته شاید بیشتر به خاطر شرایطشه. تو اون خونه سرعت اینترنت معمولا خیلی بالا بودو صفحات خیلی زود لود می شدن، ولی اینجا خیلی اذیت می کنه. تقریبا با سرعت 31.2 می آم بالا. درصورتی که تو اون خونه با 49-50 هم کانکت می شدم. اینجا یه مشکل دیگه هم داره، اونم این که نمی دونم چرا به فاصله هر چند دقیقا هی دی سی می شم… منم که کم حوصله…
یه شنبه ای صبح پاشدم که به قرارمون برسم. من بالاخره یاد گرفتم که برای خودم خط چشم بکشم! قبلا فقط توی چشممو سیاه می کردم ولی حالا روی پلکمم هنر نمایی می کنم! منتها چون خیلی وقت نیست که یاد گرفتم، سرعتم خیلی پایینه و شیصد هزار بارم خراب می شه و هی باید پاک کنمش… خیلی طول می کشه. یعنی حدود 25 دقیقا! نخندین خب… بعد تازگیا هم (یعنی دقیقا از وقتی اومدیم اینجا) چشامو خیلی سیاه می کنم… دلیلشم… نمی دونم! این جوری بیشتر حال می کنم…
راه افتادم رفتم به سمت پارک طالقانی. خب من که فائزه (همون خانوم روانشناس) رو تا به حال ندیده بود. همین طوری جلوی متروی میرداماد وایستادم. فائزه تماس گرفت که تا چند لحظه دیگه می رسه… همش به این فکر می کردم که همدیگرو چطوری باید بشناسیم! یه دفعه دیدم یه خانومی اومد جلو باهام روبوسی کرد. تو ذهنم یه قیافه دیگه ایو تجسم کرده بودم، ولی فرق داشت… مانتوی کرم، روسری رنگی پنگیی و شلوار مشکی… از من خیلی کوتاه تر بود. یعنی می خورد بهش بیشتر از ده سانت از من کوتاه تر باشه… تقریبا 160 می خورد… تعجب کردم که منو شناخته… خودش گفت که قبلا محمد عکس منو بهش نشون داده بوده… راه افتادیم رفتیم سمت پارک…
آدم فوق العاده خوش صحبت و خوش برخورد و خون گرمیه… من اما اون لحظه به این فک نمی کردم که بخوام ضایع اش کنم… نمی دونم چرا مثلا فک می کرد دلیل این حالت من به خاطر اینه که من و محمد اینقد از هم دوریم… نمی دونم شاید اولین احتمالی که به ذهن همه می رسه همین باشه که تنها دلیلم همینه! منم بهش گفتم فقط این چیزا نیستو مشکلات خیلی بیشتر از ایناس… تازه اونجا بود که فهمید به همین سادگیا نمی تونه منو بخونه!
فقط وسطای صحبتامون ازم پرسید چته، چرا این قد ناامیدی؟! بعد من به یه جای دوری خیره شده بودم… بعد که دید من ساکت شدم، گفت البته نمی خوام فضولی کنم و اینا… ولی من هیچی نگفتم… یعنی اینکه مواظب باش پاتو از گلیم خودت درازتر نکنی… اونم گرفت اینو و حرف عوض کرد… منتها یه چیزایی بهش گفتم… خودمم گفتم، اون نه اونقدرا باهوش بود و نه اونقدرا توانایی داشت که منو رو کنه… گفتم بذار بدونه همیشه این دنیا به قشنگیه و سادگیه دنیای اون نیس…
کلی حرف زدیم. ولی بیشتر راجع به خودمون! نه راجع به من و مشکلاتم! خوب بود… خوش گذشت… ناهارم رفتیم یه رستوران تو هفت تیر که خیلی مضخرف بود. ولی در کل خاطره جالبی شد…
تو پارک که نشسته بودیم، یه پسره اومده بود گیر داده بود به من که من شما رو تهران جنوب ندیدیم؟!!! دقیقا شبه قبلش یه مطلب خونده بودم که راجع به همین جمله تکراریو خنده دار پسرا برای باز کردن سر حرف با دخترا بود… به خاطر همین ناخودآگاه خنده ام گرفته بودو هی سعی می کردم خودمو کنترل کنم….
اون پسره هم گیرا… هی می گفت چهره ات آشناست! بگو کجا درس می خونی! فائزه بهش گفت اصلا این خانوم دانشگاه نمی ره! حالا دیگه اون پسره به این گیر داده بود که پیش دانشگاهی کجا بودی؟!!! خلاصه فانی داشتیم با یارو…
طرفای ظهر حمید (برادر محمد) هم به ما پیوست… خلاصه خوش گذشت…
دیروز تو سایت دانشگاه با بچه ها داشتیم راجع به پروژه بحث می کردیم که یکی از این پسرای کلاس (همون که اون دفعه می گفت تازگیا خیلی با گوشیت ور می ری!) اومد تو سایتو یه دوری زدو رفت بیرون. این آدم گاهی می آد ازم جزوه می گیره و تقریبا یکی از اون 7-8 نفر مشتری ثابته جزوه های منه! بعد اومد گفت جزوه آمارتو آوردی؟ منم گفتم نه، صب کن دوشنبه هفته دیگه که با هم کلاس داریم می آرم برات… گفت شمارتو بده که باهات بعدا هماهنگ کنم…
تو سایت سرم گرم بود که یهو دیدم زنگ زد…
اون: استاد رفته سر کلاس…
من: الان تو سایتم، کار دارم. بعد می رم سر کلاس…
اون: من حوصله کلاسو ندارم، اگه شما هم همین طورین برسونمتون خونه، جزوه رو هم بهم بدین…!!! (!)
من: نه می خواااااااااااااااام برم سر کلاس…
اون: باشه، پس بعد یه جا قرار بذاریم که جزوه رو بهم بدین!!!
من: اااااااااااااااااااااااااااااااااا (تو دلم)
اون: خدافظ
من: خدافظ…
خدایی مونده بودم این چرا اینطوری اینقدر مشکوکه! به محمد هم گفتم، (بماند که خیلی ناراحت شد و ضد حال خورد…) اونم گفت تازه می گی مشکوکه! یه ذره دیگه بهش پا بدی، رفتی!!!
امروز بهش اس ام اس زدم گفتم “سلام، می خواستم زودتر بهتون بگم که بهتره از یکی دیگه جزوه بگیرین، چون ما نیستیم، داریم می ریم شمال. بعدشم فک نمی کنم درست باشه خارج از محیط دانشگاه بخوایم همدیگه رو ببینیم که من جزوه رو بدم خدمتتون. در ثانی دوستمم رو این مسائل حساسه، من نمی خوام ناراحتش کنم”، بعدم برای اینکه زیاد ضدحال نخوره بهش گفتم “عیدتونم مبارک، خوش بگذره”…
بعد از یه نیم ساعت بهم زنگ زد. من داشتم ورزش می کردم، خیلی عرق کرده بودم… بعد گفت از صب تا حالا داشته بدو بدو می کرده برای خواهرش…(صداشو درست نمی شنیدم) بعد اس ام اسه من که رسیده یه یه ربع نشسته بودم فک می کردم… می گفت می خواستم ببینمتون، یه کم حرف بزنیم و جزوه رو ازتون بگیرم… می گفت اس ام استون خیلی محکم بوده! منم گفتم اینا در حد یه سری کلماتو جمله ان… هیچ منظوری خاصی هم پشتش نیست… بعدم گفت این شخصیتتون برام خیلی جالبه و اتفاقن با این اس ام اس خیلی بیشتر برام جالب شدین!!!
من نمی دونم کجای این اس ام اسم جالب بوده یا شخصیته تخمیه منو رو می کرده! فک می کردم یارو برمیگرده بهم می گه:”چیه حالا به خودت گرفتی”! یا اینکه برگرده یه فحشی چیزی بهم بده… خدایی همه اینارو احتمال داده بودم به غیر از این حرفا…
محمد سر این قضیه خیلی ناراحت شد. یه لحظه حالشو درک کردم…
از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون… قرار بود برای روز سالگرد آشنایی و دوستیمون یه حلقه با هم شیر (share) کنیم! البته پیشنهاد محمد بود… می گفت باید یه چیزی داشته باشیم که واسه هم خریده باشیم و هر دومونم داشته باشیمش.. اول اون حلقه رو خریدو به هر حال منو مجاب کرد که منم زودتر براش بخرم… این وسطا که رفتیم بج، چون منو دیدو من یه هوا تپل شدم فک کرد که شاید برام کوچیک باشه! رفته بود پسش داده بود… من بهش گفتم بره اندازه انگشته رینگه خودش بگیره… چون زیاد دستش بزرگ نیست… فک می کردم اندازه ام می شه… منم دقیقا رفتم اندازه انگشته رینگم یه حلقه گرفتم… برای هم فرستادیمو امروز رسید…
من این وسط چقد خنگ زدم! حلقه ای که اون برای من گرفته بود دقیقا اندازه شستمه! حلقه ای ام که برای اون گرفتم اندازه انگشت کوچیکشه!!! می گفت یه بار دستمو گذاشته بوده رو دست خودش اندازه گرفته بوده، انگشته رینگم اندازه انگشت کوچیکشه منتها اونم خنگ زده رفته عوض کرده… خلاصه اینکه این پروسه عوض کردن کادوها هنوز ادامه داره… منو محمد دوباره پت و مت بازی درآوردیم…


