header image
 

ماجرای منو آقای هم کلاسی و پت و مت بازی

یه چن وقتی بود که خیلی زیاد به اینجا وابسته شده بودم، از وقتی اومدیم تو این خونه، اعتیادمم کمتر شده… البته شاید بیشتر به خاطر شرایطشه. تو اون خونه سرعت اینترنت معمولا خیلی بالا بودو صفحات خیلی زود لود می شدن، ولی اینجا خیلی اذیت می کنه. تقریبا با سرعت 31.2 می آم بالا. درصورتی که تو اون خونه با 49-50 هم کانکت می شدم. اینجا یه مشکل دیگه هم داره، اونم این که نمی دونم چرا به فاصله هر چند دقیقا هی دی سی می شم… منم که کم حوصله…

یه شنبه ای صبح پاشدم که به قرارمون برسم. من بالاخره یاد گرفتم که برای خودم خط چشم بکشم! قبلا فقط توی چشممو سیاه می کردم ولی حالا روی پلکمم هنر نمایی می کنم! منتها چون خیلی وقت نیست که یاد گرفتم، سرعتم خیلی پایینه و شیصد هزار بارم خراب می شه و هی باید پاک کنمش… خیلی طول می کشه. یعنی حدود 25 دقیقا! نخندین خب… بعد تازگیا هم (یعنی دقیقا از وقتی اومدیم اینجا) چشامو خیلی سیاه می کنم… دلیلشم… نمی دونم! این جوری بیشتر حال می کنم…

راه افتادم رفتم به سمت پارک طالقانی. خب من که فائزه (همون خانوم روانشناس) رو تا به حال ندیده بود. همین طوری جلوی متروی میرداماد وایستادم. فائزه تماس گرفت که تا چند لحظه دیگه می رسه… همش به این فکر می کردم که همدیگرو چطوری باید بشناسیم! یه دفعه دیدم یه خانومی اومد جلو باهام روبوسی کرد. تو ذهنم یه قیافه دیگه ایو تجسم کرده بودم، ولی فرق داشت… مانتوی کرم، روسری رنگی پنگیی و شلوار مشکی… از من خیلی کوتاه تر بود. یعنی می خورد بهش بیشتر از ده سانت از من کوتاه تر باشه… تقریبا 160 می خورد… تعجب کردم که منو شناخته… خودش گفت که قبلا محمد عکس منو بهش نشون داده بوده… راه افتادیم رفتیم سمت پارک…

آدم فوق العاده خوش صحبت و خوش برخورد و خون گرمیه… من اما اون لحظه به این فک نمی کردم که بخوام ضایع اش کنم… نمی دونم چرا مثلا فک می کرد دلیل این حالت من به خاطر اینه که من و محمد اینقد از هم دوریم… نمی دونم شاید اولین احتمالی که به ذهن همه می رسه همین باشه که تنها دلیلم همینه! منم بهش گفتم فقط این چیزا نیستو مشکلات خیلی بیشتر از ایناس… تازه اونجا بود که فهمید به همین سادگیا نمی تونه منو بخونه!

فقط وسطای صحبتامون ازم پرسید چته، چرا این قد ناامیدی؟! بعد من به یه جای دوری خیره شده بودم… بعد که دید من ساکت شدم، گفت البته نمی خوام فضولی کنم و اینا… ولی من هیچی نگفتم… یعنی اینکه مواظب باش پاتو از گلیم خودت درازتر نکنی… اونم گرفت اینو و حرف عوض کرد… منتها یه چیزایی بهش گفتم… خودمم گفتم، اون نه اونقدرا باهوش بود و نه اونقدرا توانایی داشت که منو رو کنه… گفتم بذار بدونه همیشه این دنیا به قشنگیه و سادگیه دنیای اون نیس…

کلی حرف زدیم. ولی بیشتر راجع به خودمون! نه راجع به من و مشکلاتم! خوب بود… خوش گذشت… ناهارم رفتیم یه رستوران تو هفت تیر که خیلی مضخرف بود. ولی در کل خاطره جالبی شد…

تو پارک که نشسته بودیم، یه پسره اومده بود گیر داده بود به من که من شما رو تهران جنوب ندیدیم؟!!! دقیقا شبه قبلش یه مطلب خونده بودم که راجع به همین جمله تکراریو خنده دار پسرا برای باز کردن سر حرف با دخترا بود… به خاطر همین ناخودآگاه خنده ام گرفته بودو هی سعی می کردم خودمو کنترل کنم….

اون پسره هم گیرا… هی می گفت چهره ات آشناست! بگو کجا درس می خونی! فائزه بهش گفت اصلا این خانوم دانشگاه نمی ره! حالا دیگه اون پسره به این گیر داده بود که پیش دانشگاهی کجا بودی؟!!! خلاصه فانی داشتیم با یارو…

طرفای ظهر حمید (برادر محمد) هم به ما پیوست… خلاصه خوش گذشت…

دیروز تو سایت دانشگاه با بچه ها داشتیم راجع به پروژه بحث می کردیم که یکی از این پسرای کلاس (همون که اون دفعه می گفت تازگیا خیلی با گوشیت ور می ری!) اومد تو سایتو یه دوری زدو رفت بیرون. این آدم گاهی می آد ازم جزوه می گیره و تقریبا یکی از اون 7-8 نفر مشتری ثابته جزوه های منه! بعد اومد گفت جزوه آمارتو آوردی؟ منم گفتم نه، صب کن دوشنبه هفته دیگه که با هم کلاس داریم می آرم برات… گفت شمارتو بده که باهات بعدا هماهنگ کنم…

تو سایت سرم گرم بود که یهو دیدم زنگ زد…

اون: استاد رفته سر کلاس…

من: الان تو سایتم، کار دارم. بعد می رم سر کلاس…

اون: من حوصله کلاسو ندارم، اگه شما هم همین طورین برسونمتون خونه، جزوه رو هم بهم بدین…!!! (!)

من: نه می خواااااااااااااااام برم سر کلاس…

اون: باشه، پس بعد یه جا قرار بذاریم که جزوه رو بهم بدین!!!

من: اااااااااااااااااااااااااااااااااا (تو دلم)

اون: خدافظ

من: خدافظ…

خدایی مونده بودم این چرا اینطوری اینقدر مشکوکه! به محمد هم گفتم، (بماند که خیلی ناراحت شد و ضد حال خورد…) اونم گفت تازه می گی مشکوکه! یه ذره دیگه بهش پا بدی، رفتی!!!

امروز بهش اس ام اس زدم گفتم “سلام، می خواستم زودتر بهتون بگم که بهتره از یکی دیگه جزوه بگیرین، چون ما نیستیم، داریم می ریم شمال. بعدشم فک نمی کنم درست باشه خارج از محیط دانشگاه بخوایم همدیگه رو ببینیم که من جزوه رو بدم خدمتتون. در ثانی دوستمم رو این مسائل حساسه، من نمی خوام ناراحتش کنم”، بعدم برای اینکه زیاد ضدحال نخوره بهش گفتم “عیدتونم مبارک، خوش بگذره”…

بعد از یه نیم ساعت بهم زنگ زد. من داشتم ورزش می کردم، خیلی عرق کرده بودم… بعد گفت از صب تا حالا داشته بدو بدو می کرده برای خواهرش…(صداشو درست نمی شنیدم) بعد اس ام اسه من که رسیده یه یه ربع نشسته بودم فک می کردم… می گفت می خواستم ببینمتون، یه کم حرف بزنیم و جزوه رو ازتون بگیرم… می گفت اس ام استون خیلی محکم بوده! منم گفتم اینا در حد یه سری کلماتو جمله ان… هیچ منظوری خاصی هم پشتش نیست… بعدم گفت این شخصیتتون برام خیلی جالبه و اتفاقن با این اس ام اس خیلی بیشتر برام جالب شدین!!!

من نمی دونم کجای این اس ام اسم جالب بوده یا شخصیته تخمیه منو رو می کرده! فک می کردم یارو برمیگرده بهم می گه:”چیه حالا به خودت گرفتی”! یا اینکه برگرده یه فحشی چیزی بهم بده… خدایی همه اینارو احتمال داده بودم به غیر از این حرفا…

محمد سر این قضیه خیلی ناراحت شد. یه لحظه حالشو درک کردم…

از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون… قرار بود برای روز سالگرد آشنایی و دوستیمون یه حلقه با هم شیر (share) کنیم! البته پیشنهاد محمد بود… می گفت باید یه چیزی داشته باشیم که واسه هم خریده باشیم و هر دومونم داشته باشیمش.. اول اون حلقه رو خریدو به هر حال منو مجاب کرد که منم زودتر براش بخرم… این وسطا که رفتیم بج، چون منو دیدو من یه هوا تپل شدم فک کرد که شاید برام کوچیک باشه! رفته بود پسش داده بود… من بهش گفتم بره اندازه انگشته رینگه خودش بگیره… چون زیاد دستش بزرگ نیست… فک می کردم اندازه ام می شه… منم دقیقا رفتم اندازه انگشته رینگم یه حلقه گرفتم… برای هم فرستادیمو امروز رسید…

من این وسط چقد خنگ زدم! حلقه ای که اون برای من گرفته بود دقیقا اندازه شستمه! حلقه ای ام که برای اون گرفتم اندازه انگشت کوچیکشه!!! می گفت یه بار دستمو گذاشته بوده رو دست خودش اندازه گرفته بوده، انگشته رینگم اندازه انگشت کوچیکشه منتها اونم خنگ زده رفته عوض کرده… خلاصه اینکه این پروسه عوض کردن کادوها هنوز ادامه داره… منو محمد دوباره پت و مت بازی درآوردیم…

همیشه شعبون، یه بارم رمضون!!!

فردا یه قراره ملاقات دارم! یه ملاقاته عجیب و غریب! البته به نظر من…

فردا قراره یه خانوم روانشناسو ببینم!

راستیتش چند روز پیش زن برادر محمد همین طوری اس ام اس زد تا حالمو بپرسه. من تا به حال ندیدمش. منتها گاهی فقط به هم اس ام اس می زنیمو چند باری هم تلفنی صحبت کردیم. البته برادر محمدو چند باری دیدمو فوق العاده از این آدم خوشم می آد (چشمه زنشم روشن…)

این خانوم روانشناسه! چند روز پیش تو همون ماجراهای خونه و این جور چیزا بودمو سر کلاس ریاضی گسسته نشسته بودمو حسابی هم گرمم بود و خلاصه اینکه اخلاقم (روم به دیوار، گلاب به روتون) گ ه شده بود بد تر از همیشه… همچین افه دیپرسیو یاس فلسفی هم گرفته بودم که با خاک اندازم نمی شد جمم کرد… تو همین هاگر واگیرا این خانومم اس ام اس زد که حال تخمیه منو بپرسه! منم نمی دونم تو اون وضعیته عملیم چه جواب داغونی بهش داده بودم که یارو از همون چند تا کلمه فینگلیش فهمید که اوضاعو احوال من تو چه لجن آبادیه. گیر داد که می خوام ببینمتو نزدیک امتحاناتم هست و یکم باید باهات حرف بزنم! منم گشاد گشاد بهش گفتم آها! خانوم روانشناس یه روانپریش گیر آوردن می خوان مخشو بزنن؟!!!!!!!! خدایی بعدش خودم فهمید بد صحبت کردم که خب نه اون به روم آورد نه من از کوچه علی چپ بیرون اومدم…

هیچی دیگه، واسه فردا قرار گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم. برام جالبه. می دونی چرا؟! چون می خوام یه کم سر کارش بذارم!!! یه روح خبیثی تو من هلول کرده که تا یه کم اذیت کاری نکنم ول کن معرکه نیستم. می خوام ببینم چطوری می خواد مخمو بزنه! برام جالبه یکی بخواد روم عملیات ژانگولر بازی در بیاره!!!

درست فک کردین. این صبایی که الان اینجا نشسته یه بچه تقسو سرتق شده که خیلی دوس داره تو نقش این روان پریشای آزار ایفای نقش کنه! یکی مثه داکتر هانیبال، شاید!!!

.

.

.

استاد اسمبلیمون یه پروژه داده که خیلی درگیرم سرش. بازی اسنیکه. دیگه باید شروع کنم که فکرامو پیاده کنم… ببینم می تونم ببندمش یا نه…

دیگه خبری نیست…

این بی خیالی هم مکانیه ها! چه بی خیال شدم راستی!!!

اینو ببینین و یه امتحانی بکنین، جالبه!

رهام انگار!

امروز همش این جمله تو ذهنم بود:

“پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی ست”

دارم می فهمم یعنی چی!

می خوام زندگیه خودمو بکنم. بی خیال همه چیو همه کس. بی خیال این خونه و آدماش. من زندگی خودمو دارم. دنیای خودمو دارم. It’s my life

بیچاره تو این چند روزه به هر سازی که زدم رقصیده. خوب می دونه که شرایطم سخته. بیشتر از همیشه سعی می کنه هوامو داشته باشه. گاهی خیلی اذیت می کنم. بد قلقی (غلق؟ قلغ؟ غلغ؟ نه بابا این که غلغلکه) می کنم خیلی وقتا…

چند روز پیش اس ام اسی داشتیم حرف می زدیم.. (خب البته تمام زندگیمون همین طوریه!)

می گفت بالاخره یا بگذرد یا بشکند، ولی بذار باهات باشم شاید نذارم بشکنه..

منم گفتم اصلا دعا کن که بشکنم تموم شم!

خیلی ناراحت شد سر این حرفم. می گه اگه من اونو همراهه خودم می دونستم این طوری نمی گفتم. نمی دونم چی باید بگم تو این جور مواقع. لال شم بهتره. ناامیدش می کنم همیشه…

کتاب جدیدرو دوباره شروع کردم. این یکیو با هم داریم ترجمه می کنیم. البته اون از من جلوتره… تو این چند وقته خیلی درگیر بودم. بعد از امتحانا سعی می کنم هر طور که شده یه کار گیر بیارم تا هر چی بیشتر از این محیط دور باشم…

یه حس خاص دارم. حس رهایی. مثه یکی که خودشو از یه بلندی رها کرده. تو زمینو هوام ولی چشامو بستمو به حسی که وزش باد لای موهام ایجاد می کنه دلخوشم. نه به بلندی فک می کنم نه به زمین… رهام… رهای رها… آهنگ Somewhere I belong لینکین پارکو گوش می کنمو می خونم باهاشو داد می زنم. بذار رها باشم…

I will never know myself until I do this on my own
And I will never feel anything else, until my wounds are healed
I will never be anything till I break away from me
I will break away, I’ll find myself today

آرزوی کور…

خب من اومدم…

تموم شد… به همین سادگی… سادگی؟!

نمی دونم باید توضیح بدم که الان کجام یا چی کار می کنم یا خودتون می دونین…

این چند روز درگیر اسباب کشی بودیم. بالاخره اومدیم بییرون از اون خونه. این که الان کجام، خیلی افسرده ام می کنه…

خدا بیامرزده مادربزرگه ما 4 سال پیش مرگ مغزی کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد…

مادربزرگ یه خونه برای ما به ارث گذاشته! البته فقط برای ما که نیست… یه خونه تو یه محله ی تخمی تو این شهر بی در و پیکر…

خدا بیامرزدت مادربزرگ جان، چطوری تو این متراژ زندگی می کردی آخه تو؟ البته خب یه نفر بودی…

در وصف این خونه تخیلی هر چی بگم کمه. دقیقا حکایت سر حوض یخ شکستن شده حکایت من. یه زندگی سگی… حالم به هم می خوره…

به این چیزا عادت ندارم. این محله ی داغون بیشتر از همیشه افسرده ام می کنه. از مترو …که پیاده می شم می آم به سمت خونه، می خوام چشامو ببندمو زار بزنم… نمی دونم انگار آدما هم فرق می کنن اینجا. شایدم من خیلی حساس شدم. عادت ندارم به این زندگی لعنتی…

هنوز دارم زندگی می کنم. چیزی که هیچ وقت فکرشو نمی کردم حتی یه شبم بتونم تو این خونه دووم بیارم.

جالبه برام “امید” دارم. چراشو نمی دونم. من آدمیم که آدم نمی شم هیچ وقت. ولی… ولی چی کار کنم؟! به غیر از امید هیچ چیز دیگه ای ندارم. خودمو اون قد به درو دیوار این قفس می زنم تا آخر پر بکشم… این کارو می کنم…

می دونی یه حس گنگ دارم… یه آرزوی کور…

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش…

همه می پرسند:

- چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

- چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

- چیست در بازی آن ابر سپید،

روی آن آبی آرام بلند، که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

“- چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

- چیست در کوشش بی حاصل موج؟

- چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

ــ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

من به این جمله نمی اندیشم .
من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد، نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح، نبض پاینده ی هستی را، در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،

همه را می شنوم می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سراپا خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا، تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب، به تاریکی شب ها تو بتاب!

من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز.

ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ی ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من، تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

«فریدون مشیری»

چه غمباره وقتی می آی خونه، تمام اسباب و وسایل تو جعبه باشن!

چقد دلگیر شده…

چقد به این خونه عادت کردم!

چقد دلم براش تنگ می شه، 6 سال کم نبود…

چقدر افسرده ام امروز…

حس الانم اینه، غمنامه روزای تاریکه دیگه…

چقدر دوست داشتم می تونستم زار زار گریه کنم.

چقدر جای خالی یه شونه رو حس می کنم که اشکام می ریخت روش…

چقدر دلگیره این غروب

پشیمانم، پشیمان…

واسه چهارشنبه بعد از ظهر بلیط اتوبوس گرفتیم که بریم بج. نمی دونم تا به حال سفره 13-14 ساعته با اتوبوس داشتی یا نه. خیلی عذاب آوره. احساس می کنی تموم تنت درد گرفته. پاهات خواب می ره. گردنت خشک می شه. خلاصه اینکه خیلی سخته. تو این 3 سال زیاد رفتم اونجا. بدنم - عادت که نه ولی– زیاد تجربه کرده کوفتگی رو. مامانم عادت نداشتو براش فوق العاده سخت بود. توی راه از زور درد گریه می کرد و اشک می ریخت. هزار بار خودمو لعنت کردم که ای کاش تا مشهد قطار می گرفتم حداقل… تموم راه حواسم بهش بود. نمی تونست تحمل کنه. بالاخره صبح رسیدیم بج و رفتیم خوابگاه…

بچه ها رو دیدیمو کمی نشستیم دور هم. مامان خسته بود. براش رفتم تو یه اتاق ساکت، یه تخت خالی کردم که کمی بخوابه که البته نتونست. بعد با یکی از بچه ها رفتیم دور شهر کمی گشتیمو شهر به مامان نشون دادم. محمد هنوز تو راه بودو نرسیده بود. سر این قضیه دیر حرکت کردنشم کلی قهر بازی از خودم در آوردم که البته شوخی بودو می خواستم اذیتش کنم. بعد از ظهر، تقریبا ساعت 5 رفتیم سالن برای جشن. می شه گفت بهترین ساعتای سفر تو همون موقع بود. جالب بود، از این لباسای فارغ تحصیلی باید تنمون می کردیم، با اون کلاها! خیلی مضحکو خنده دار شده بویم. ساعت 6 بود که محمد و امیر (دوست مشترک محمد و من. البته همشهری هستیمو این آدم فوق العاده هوای منو داره. یه دوسته خوبه امیر) و داداششو چند تا از بچه های دیگه هم کم کم رسیدن. من و دو تا از بچه های دیگه هم با اون لباسای خنده دار جلو سالن وایستاده بودیمو منتظر بچه ها بودیم تا اکیپمون کامل شه. مامانمو با هدی فرستادم برن تو سالن بشینن. جای ما فرق می کرد. بالاخره محمد اینا هم اومدن و اول کلی بهمون خندیدن و مسخره مون کردن ولی بعد که دیدن باید بپوشن حتما، وگرنه راشون نمی دن، رفتن که لباسارو تن کنن. خیلی جالب بود. قیافه هاشون خیلی خنده دار شده بود. با اون قداشون فوق العاده مضحک شده بودن. دست خودشون بود که نمی پوشیدن. من به داداشه امیر گفتم لباسارو حتما تنشون کن. اون بیچاره هم افتاده بود دنبالشون و لباسارو به زور تنشون می کرد و کلاه سرشون می ذاشت! رفتیم تو سالن. صندلیای جلو مخصوصه ما بود. به عنوان پیشکسوت ظاهر شدیم تو این جشن! زیاد نبودیم. یعنی از 70 نفر فقط 22-23 نفر بودیم (شایدم کمتر). تو این مدت، تنها کانتکت بین منو محمد یه سلام بود و لوس بازی من وقتی می خواست با اون لباس خنده دار ازم عکس بگیره. تو سالن که رفتیم از همون اول رفتیم جلو (ما دخترا) ولی پسرا واسه اینکه حس تابلو شدنشون خیلی زیاد بود رفته بودن عقب نشسته بودن. تو این مدت، محمد هی اس ام اس می زدو تماس می گرفت که پاشو بیاو پیش من بشین. منم هی خودمو لوس می کردم که باهات قهرمو تو پاشو بیا این جلو. آخرشم همشون پا شدن اومدن ردیف جلو ما نشستن. مامانمو بقیه هم وسطای سالن نشسته بودن. جشن شروع شدو یه چند ساعتی سرمون گرم بود. بهمون یه لوحو یه شاخه گلو یه ساعت رومیزی دادن. کادو ها رو مدیر گروهمون می داد. همه پسرا باهاش دست می دادنو یه خوش و بش کوتاه می کردن. خیلی دلم می خواست اون جا باهاش دست می دادم. خب مگه چی می شد؟!

ماها که خیلی سرخوش بودیم، اما بچه های معماریو کامپیوتریای که امسال درسشون تموم شده بود، خیلی گریه و زاری راه انداخته بود. یه سری کلیپم از خودشون درست کرده بودن که خیلی جالب بود. تو تمام این مدتم که نیگاشون می کردیم، داشتن اشک می ریختن. ولی ما اون وسط فقط هر و کر می کردیم. تو اوج لحظه های حساس و اشک بار مدام حساب 3434 کمیته امداد خ م ی ن ی رو اعلامی می کردیم!

آخرای جشن، سالن خیلی گرم شده بود و مامانم اومده بود جلو تر نشسته بودو از صدای بلند گوای سالن شاکی بود اینو هم مینداخت گردن من! با خودم می گفتم اینا که خودشون رفتن اونجا نشستن، من اینجا چی کاره ام؟! ولی مدام سعی می کردم آرومش کنم و هی باهاش راه می اومدمو توجیه می کردم. بعد سالن قرار بود برای شام همگی بریم رستوران. محمد اومدو گفت که سر میز می خواد با ما بشینه. مامانمو محمد یه بار قبلا همدیگه رو تو ترمینال تهران دیده بودن. رفتیم رستورانو نشستیم. من و مامان روبه رو هم و محمدم سر میز بین منو مامانم. محمد و مامان برای خودشون میوه پوست می کندنو می خوردن، من اما، خیره به یه نقطه مبهم رستوران، تو ناکجا آباد بودم. نمی تونستم با این وضع کنار بیام! نمی تونستم ذهنمو متمرکز کنم. نمی تونستم خوشحال باشم از این با هم بودن! این چیزی نبود که می خواستم! ولی نمی دونستم چی می خوام. مامانمو محمد کنار هم، سر یه میز نشسته بودنو من حس می کردم که نباید این طور باشه! غذا تموم شد و رفتیم سواره سرویسا شدیم که بریم خوابگاه. و تمام. تمام مکالمه ردو بدل شده بین من و محمد چند دقیقه هم نشد. هیچی نبود. من و مامانم سواره اتوبوس بودیمو اونم به من خیره شده بودو منم نگاش می کردم. باورم نمی شد. یعنی همین بود؟! نمی خواستم… تو بهت بودم. تو این مدتم مامانم همش زیر گوشم می خوند که پدر و مادره این پسره چرا نیومدن؟ حتما می دونستن ما می آیم اونا نیومدن! هی می گفت که این کارشون یعنی این که واسه پسرشون و البته تو هیچ ارزشی قائل نیستن… (قرار بود محمد پدرو مادرشو بیاره. یکشنبه بهم گفت که مامانش داره بینیشو عمل می کنه و مسلما نمی تونه چهارشنبه بیاد مسافرت. می گه باباش نمی خواسته بیاد بج. به خاطر همینم رفته زود واسه مادره وقت عمل گرفته! باباش از وجود من بی خبره ولی مامانش می دونه. تو خونه شون مرد سالاریه. فقط حرف باباشه. خودش می گفت که مادرشو خواهرش خیلی دوست داشتن بیان.) … من همچنان خیره به ناکجا آباد. حرفاشو می شنیدم، تو درونم حرص می خوردم، دلم می خواست بلند شم داد بزنم. فریاد بزنم. گریه کنم ولی… همچنان خیره بودم!

صبح زود بلند شدیم که بریم مشهد. شبش محمد اس ام اس زد که قبل رفتنتمون می خواد بیاد ترمینال، یه بار دیگه فقط همدیگه رو ببینیم. شبش اس ام اسی خیلی عذرخواهی کرده بود. می خواست با مامانم صحبت کنه، براش دلیل بیاره، ازش عذر خواهی کنه که پدرو مادرش نیومدن ولی… ولی من نذاشتم! ترسیدم مامانم باهاش بد برخورد کنه. ترسیدم بهش بگه که یه فکری واسه آیندمون بکنه! من اینو نمی خوام. الان خیلی زوده که بخوایم راجه به آینده تصمیم بگیریم. محمد فقط 22 سالشه. خیلی دیگه راه مونده که بره. مامان یه فکر سنتی داره که دلش می خواد زود همه کارشون به ازدواجو این جور چیزا بکشه. همه چیو تضمین شده می خواد. نمی دونم چرا نمی تونه درک کنه که نه من و نه محمد هیچ کدوم تو شرایطی نیستیم که بخوایم به این چیزا فک کنیم. نمی دونم چرا دوست داره همه زیر یه سقف بد بخت باشن! اینا رو درک نمی کنم. فقط تحت فشارم. مامان هم خسته نمی شه از این کار. هر چی بیشتر کوتاه می آم، بیشتر تحت فشار می ذارتم.

صبح اومد ترمینال. شبش تا 3-4 با بچه ها بیدار بودن. وقتی تو ترمینال دیدمش رنگ به صورت نداشت. محمد هر روز داره ضعیف تر می شه. اونم تحت فشاره. نمی دونم باید چی کار کنم. دلم براش می سوزه! یه خداحافظی کوتاه کردیمو اتوبوس راه افتاد. مامانم هی می گفت که واسه چی اومده ترمینالو چرا بهش خبر دادی؟! من اما ساکت، همچنان خیره…

تموم راهو خوابیدم…

12 رسیدیم مشهد. همون موقع رفتیم برای ساعت 7 بلیط اتوبوس رزرو کردیم که اگه بلیط قطار گیرمون نیومد با اتوبوس برگردیم.

رفتیم حرم. خودم نشستم یه گوشه و به مامانم گفتم که بره هر چقدر خواست زیارت کنه. امیر بهم زنگ زدو ازم پرسید که چطوری میخوایم برگردیم. گفت تا می تونم زیارتو کش بدم تا خودشو برسونه مشهد و یه کاری واسه بلیط قطار بکنه. واسه خودشون برای ساعت 8:40 شب بلیط گرفته بود. یه دو سه ساعتی مامانم زیارت کردو گفت که گرسنه استو بریم یه چیز بخوریم. یه کمی هم خرید کردیم. ساعت نزدیکای 5 بود که امیر زنگ زد گفت زود خودتو برسون راه آهن. یه کاری تونستم بکنم. رفتیم اون جا. بلیطاشونو داد به ما و خودشون با قطار ساعت 5:30 رفتن. با مسئولای قطار صحبت کرده بود و اونا هم اجازه داده بودن که بدون بلیط، فقط پول بده و سوار قطار شن. دستش درد نکنه، گاهی وقتا یه کارایی برام می کنه خودم کف می کنم…

ما نشستیم تا ساعت 8:40 بشه! مامانم خیلی بی قراری می کرد. هی می گفت اومده مشهدو حالا نشسته تو راه آهن. هی می گفت با اتوبوس می رفتیم خیلی بهتر بود که این همه معطل شیم. من اما ساکت و همچنان خیره…

حالم داشت به هم می خورد. هر چی تلاش می کنم باز بهانه می گیره. نمی دونم چی کار کنم. حالا دیگه قضیه رو ربط داده بود به محمد و همچنان ادامه می داد. داشتم دیوونه می شدم. دوست داشتم دستمو می ذاشتم رو گوشام تا هیچی نشنوم. دوست داشتم فرار کنم…

بالاخره سوار قطار شدیمو من خیلی زود رفتم واسه خواب…

من اشتباه کردم. نباید جریان خودمو محمدو به مامانم می گفتم. خیلی پشیمونم، خیلی زیاد…

Open your heart, I’m coming home

من برگشتم. امروز…

سفر عجیبی بود! ذهنم با خیلی چیزا درگیر بود… با مامانم رفتم سفر. فهمیدم فوق العاده آدم بدسفریه که روحیه خیلی ضعیفی هم داره که تو تضعیف کردن روحیه دیگران استاده و تو این راه تموم تلاششو می کنه…

الان خسته ام… باید استراحت کنم

* خیلی چیزا تو این سفر اتفاق افتاد که دوست دارم بنویسمشون.

* از اون جایی که فقط به لحظه فک می کنم، الان فقط ذهنم مشغوله خستگیه!

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها…

یه وقتا هست اونقد که استرس می گیرم احساس می کنم (گلاب به روی مبارکتون) حالم همین الانه که بهم بخوره. نمی دونم شایدم طبیعی باشه ولی خیلی از این حس بدم می آد… الان بدجوری استرس دارم. واسه اینم کلی دلیل دارم البته…

همیشه وقتایی که قراره برم مسافرت، هم دلم یه خورده می گیره و هم استرس امونمو می بره. فردا بعد از ظهر راه می افتیم به سمت بج. فکرشم استرس زاست. نمی دونم چرا با اینکه این همه از اونجا متنفرم ولی بازم دارم می رم. خدا همه رو شفا بده مارو هم روش!

دلیل اصلیم واسه استرس، رفتن از این خونه به اونجاست. این روزای آخر هول و ولا افتاده تو جون همه… جرو بحثا، فکر اسباب کشی، حرفای صاحب خونه محترم، حرفا و ادعاهای پدر محترم و … همه و همه برام یه استرس درست کردن که دیوونه ام کرده.

به اون خونه از الان فک نمی کنم. یعنی گذاشتم تو عمل انجام گرفته قرار بگیرم تا توش ذوب شم. بالاخره یا بگذرد، یا بشکند کشتی در این گرداب ها…

· راستی رفتم بالاخره هم چک اون طرحارو هم چک کتابو گرفتم. بی انصاف پول کتابمو واسه 5 ماهه دیگه چک نوشت. 30 هزار تومنم کمتر نوشته (زنگ زدم کلی صحبت کردم که 10 درصد کل کتابا این قد نمی شه. کلی چونه زدم تا به اشتباهش پی برده) و گفت که باشه طلبت با کارای کتاب مهندس تصفیه؟ (تسفیه؟) می کنیم و طراحیارو هم نصف حساب کرد و یه چک نوشت. اون طراحیارو همه صفحه ای 5-6 هزار تومن می گرفتن حداقل، ولی با من فقط 2500 حساب کردن… امروز وقتی رفتم چک طراحیارو وصول کنم دیدم حساب خالیه! زنگ زدم بهش، بعد گفت صبر کنم تا پول بریزه به حساب! این انصاف نیست. من از تموم توانم براشون مایه گذاشتم، روزی 17 ساعت فقط کار کردم، داشتم کور می شدم، ولی موقع پول گرفتن باید پدرم در بیاد، آخرم حقمو بهم نمی دن…

نمی خوام دیگه سر کارایی که می کنم به کسی باج بدم. می خوام از این به بعد حقمو بگیرم. دیگه هم سر هیچ کاری کوتاه نمی آم. تا کی باید حقمو بخورن؟!

Pisces

ای خدا آخه من چی بگم به شماها. من نمی دونم تو کجای پست قبل نوشته بودم که خردادیم! یا تو ماه مرداد به دنیا اومدم و یا اینکه تو ماه “حور”!!!!!!!!!!!!!! توجه کنین حور!!!! بابا من گفتم حوت. تا اون جا که من خبر دارم از 19 فوریه تا 20 مارس می شه ماه Pisces یا همون حوت یا همون اسفند خودمون!

می گن ماه مارس نحسه ولی من دقیقا تو همین ماه به دنیا اومدم. ژولیوس سزارو تو این ماه کشتن! حالا دیگه خودت بخون!

ولی جدای شوخی زیاد به این چیزا اعتقاد ندارم. فقط این خصوصیات آدمای ماه های مختلف گاهی منو به وجد می آره! یه بابایی یه بار بهم گفت تو بچه اسفندی، تو وجودت یه لطافت خاموش داری!!! واقعا این جمله رو گفت! منم ذوق کردم جدا. حرف و جمله خیلی جالبی بود…

تا اطلاع ثانوی سعی می کنم “تو لحظه” زندگی کنم! به این ورو اون ور زندگی کاری ندارم. فقط لحظه رو سپری می کنم تا ببینم بعد چی بر سرم می آد… واقعا نمی خوام مصیبت باشم! امیدوارم که از عهده اش بر بیام… تو لحظه می خندم و شادم و گاهی ناراحت و افسرده. ولی… ولی فقط به لحظه فک می کنم…

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد…

این روزا به این کتاب خیلی فک می کنم!

دلیلشم نمی دونم. گاهی وقتا آدما درگیر ذهنیاتشونن دیگه. مثلن فک کن یه روز مثه ورونیکا تصمیم بگیرم خودمو ناک اوت کنم. وقتی فک می کنم می بینم هر دلیلی که بایدو دارم و ندارم! از همون قدیما که این کتابو خونده بودم به این فکر می کردم که چه دلیل خاصی واسه مردنم باید پیدا کنم؟! یه سری مشکلاتم همیشه بودن و تازه به وجود نیومدن. اگه این جور بود همون یه روزگیم باید خودمو فنا می کردم! گرچه همون موقع ها داشتم فنا می شدمو تقریبا می شه گفت منو رو به قبله گذاشته بودن… ولی خب…

یه دلیل می تونه ناتوانیه من باشه و خستگیم. اصولا من آدم خسته ایم؛ در این بحثی نیست ولی خب باید تا الان به خستگی هم عادت کرده باشم! یادش به خیر یکی از دوستامون اسمش رضاست. این آدم دهنشو که باز می کنه من از خنده منفجر می شم. چند وقت پیش داشت اوضاع هم قطاراشو تعریف می کرد. می گفت پیرمردا خسته ی زندگین! حالا حکایت من شده حکایت اون پیرمردای خسته ی زندگی…

این روزا یه روای خاصین. کلا آدمیم که از درگیریه ذهنی بدم نمی آد! جدی می گم. این که یه سری درگیری ذهنی داشته باشم بهم ثابت می کنه که هستم! این تعریف من از درگیریه ذهنیه! حتما فک می کنین این روزا، یه دختریم که یه جا افتادمو همه فهمیدن که یه چیزیم هستو هیچ حرکتی هم نمی زنم! ولی خب این طوریا هم نیست. به نظر نزدیک ترین آدمای دور وبرم من همون صبام با همون رفتار و کردار. منتها ذهنم مال خودمه و جلو هیچ کس رو نمی شه. هیچ کس نمی تونه ذهنمو بخونه جز… البته اینم در مواقعیه که خودم دوست داشته باشم منو درک کنه و یه ردپایی چیزی براش جا گذاشته باشما. وگرنه اونم نمی فهمه! یعنی می شه گفت اگه بخوام زیاد تابلو بازی در بیارم (علاوه بر تابلو بودن فطریم!) دیگه می شم یه کتاب ورق خورده واسه همه!

من و روحیاتم کوهی از تناقضاتیم! یه لحظه اونقدر ناامیدو و دیپرس که هیچ امیدی به برگشتم نیست ولی در همون لحظه یه تلنگر پرتم می کنه تو یه لاین دیگه جاده. خب هر چی باشه متولده حوتم دیگه با دو تا ماهی که تو جهت های مختلف شناورن…

یه وقتا هست یه چیزایی تو خودم کشف می کنم که قبلن فک می کردم عمرا صبا و این صفت یا این کار با هم کنار بیان. من هنوز واسه خودمم ناشناخته ام. هنوز نتونستم درست و حسابی خودمو بشناسم. یه لحظه مثه یه بچه آروم راممو یه لحظه مثه یه اسب وحشی زمین و زمانو بهم می دوزم! البته اینو هم بگم که همیشه و همیشه در عین وحشی بودن نیاز به رام شدن دارم! اینو تو خودم حس کردم. خیلی وقتا در کنار لجبازیام می دونم که اگه یکی مثلن تو این لحظه یه دست رو سرم بکشه مثه یه بره رام می شم! چه می دونم، انگار به همه جک و جونورا شبیهم به جز آدم…

همتون با همه حرفایی که می زنین یه تلنگر می زنین بهم. حرفای همه همیشه منو برده تو یه خلاء. اون قدر باید با خودم کنکاش کنم تا رابطه حرفارو با خودم پیدا کنم. جالبه برام که بعضیاتون می تونین راجع به من قضاوت کنین و صفتیو بهم ربط بدین! واسه اینکه خودمم که خودمم! هنوز نمی تونم بگم این منم یا نیستم!